دختر آریایی
دختر آریایی
آن چه بوده است ... همان است که خواهد بود و آنچه که شده است ... همان است که خواهد شد .... همین
اردیبهشت 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
گذشته ها گذشته...
موضوع بندی...
یکشنبه 26 آذر 1385
یه اتفاق .....!!!

سلام .....

الان ما تو چه ماهی هستیم .... ؟؟

آذریم ........

امروز چه روزیه ............................

۲۶ آذر ................

شمارش معکوسه هاااااا ..................

۱ ساعت و نیم دیگه یه زندگی آغاز میشه .....

یک انسان به دنیا میاد تا برای یه هدف مشخص رشد کنه .........

نوزاد ...... کودک ..... نوجوانی ..... جوانی ..... و پیری ......

مرحله هارو بگذرونه .....

تا شاید اگه لایق بود به کمال برسه .....

به اهدافش برسه ....

تا آزمایش بشه .... تا خوش باشه ... تا غمگین باشه .... تا اشک بریزه ... تا قهقهه بزنه ....

تا پایکوبی کنه .... تا عذادار باشه ... تا شکست بخوره ... تا موفق باشه ....

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروز تولدمه ...........................................................

                                                                    

خیلی از بچه ها پیشا پیش منو غافلگیر کردن .................................

خیلیا حتی فکرشم نمیکردم که یادشون باشه ......................... اما بود .....

بچه ها امروز برام تولد گرفتن ..... کیک گرفتن ... شمع فوت کردم .... کیک بریدم ..... آرزو کردم .....جاتون خالی .... سورپرایزم کردن ....

                                                                                               

علی(پسر دائی) بهم زودتر تبریک گفت ........ شبنم .... سپیده .... شیرین ..... مجتبی (که اصلا فکر نمیکردم یادش باشه!!خیلی ذوق کردم)...یوسف... علی(پسر عمه) .... و خیلی هاااااا.....

.......................................

 بقیشو میام بعد مینویسم .....

 

فعلا...........


چهارشنبه 15 آذر 1385
میگه (۱) ....

میگه خیلی دوسش داره ....

میگه عاشقشه .....

میگه عشق اون یکطرفه است ....

میگه اون دوسم داره ....

میگه دو نفر عاشق همدیگه ان ....

میگه زنگ زده خونشون و هرچی دلش خواسته به خانوادش گفته .... 

میگه شکست خورد ....

میگه خرد شد ....

میگه دلش شکسته ...

میگه خسته شده ...

میگه خیلی سخته دو نفر همدیگرو دوست داشته باشن ... عاشق باشن ولی به هم نرسن ....

میگه همه چی تموم شد .....

میگه براش خواستگار اومد ...

میگه جواب تلفناشو نمیدم ....

میگه بهش گفتم یا منو انتخاب کن یا خانوادتو ....

میگه خیلی دوست دارم ....

میگه نمیتونم یه نفر دیگرو توی قبلم بزارم ....

میگه اعصابش خرده ....

میگه زندگی براش معنی نداره ....

میگه تا آخر عمرش ازدواج نمیکنه ....

میگه نمیتونه فراموشش کنه ....

میگه میره ۱ـ۲ نفرو صیغه میکنه ....

میگه بالاخره آدم باید شهوتشو بخوابونه ....

میگه اینجوری بهتره ....

میگه آدم به گناه نمی افته ....

میگه اشتباه نیست ....

میگه شایدم نه ....

میگه ......

میگه ......

میگه ......

میگه ......

میگه ......


قرار نیست که آدم همیشه همه چیزو واضح بگه که همه متوجه بشن .... مگه نه ؟

کلی عقب افتادم ....

دارم برای آیندم برنامه ریزی میکنم .... میخوام شروع کنم ... چون راه سختی رو انتخاب کردم .... چون باید بر خلاف جهت آب حرکت کنم ...

باید یا علی رو بگم ....

باید از الان شروع کنم ... آیندم یه آینده کاملا متفاوت با آدمای دیگه است ....

 

فعلا......

 


یکشنبه 12 آذر 1385
مریض بودم ...

سلام .....

خوبی تو ؟؟‌ !!!

من این چند روز تا مرز عمل رفتم و برگشتم .... خیلی مسخره بود .... تازه یه چیزم تو خودم کشف کردم که من خیلی خره مظلومم .... درد عالمو میکشم ولی صدام در نمیاد ... بذارین تعریف کنم ...

پنجشنبه که گفتم تولد شیرین بود .... من چهارشنبه دنبال کارها بودم (کیک میخریدم و شمع میخریدم و کادو میخریدم ) با بچه ها قرار بود سورپرایزش کنیم ...از صبحش سمت راست دلم درد میکرد .... بعد توی خونه دردش شدیدتر شد طوری که دولا دولا راه میرفتم .... شب رفتم بیرون یه خرده بهتر بود ... باز شروع شد ...با هر بدبختی بود خریدارو کردم بعد رفتم دکتر ... دکتر گفت بخواب رو تخت منم رفتم خوابیدم .. اومده بالا سرم بلوزمو زده بالا شکم منو هی فشار میده ... بعد به من میگه الان چه احساسی داری میخواستم بگم ازت متنفرم ... اما منصرف شدم گفتم درد دارم .... دستشو گذاشت رو شیکمم با تمام قدرت فشار داد و یه دفعه دستشو برداشت گفت درد داره گفتم آره ...بعد کلی فشار دادن رفت اونور گفت من احتمال آپاندیس میدم ..... البته هنوز معلوم نیست ... با خودم گفتم گل بود به سبزه نیز آراسته شد .... گفت برات یه آزمایش اورژانسی مینویسم برای فردا صبح .... بعد بیار من ببینم .... گفتم باشه .... با مامان رفتیم در خونه دوستم که کیک با وسایلو بهش بدم که اگه من فردا کارام طول کشید اون بده به شیرین و برنامرو اجرا کنن .... سپیده گفت من مامانم سوپر بایزر (همینه؟) بیمارستانه .... بیا بریم ... اونجا سریع معاینه کنن منم گفتم باشه .... رفتیم بیمارستان مامانشم اومد .... بردن منو باز خوابوندن رو تخت .... یه یارو مزخرف اومد منو معاینه کرد ... پردرم کشید پرو پرو به کل بدن من دست کشید .... زود پاشدم ... اونم سریع رفت بیرون به اونای دیگه گفت من احتمال آپاندیس میدم ... اومدن ازم آزمایش خون گرفتن منم کلی حال کردم .... بعدم گفتن باید بره سونوگرافی ..... هی به خورد من آب دادن ... روی مرز ترکیدن بودم ..... شیرین هم از اونور زنگ میزن نگران .... کشت منو این دختر ... چه کنم خیلی دوستم داره دیگه ..... منم دوسش دارم .... باز یه دکتر دیگه اومد اونم کلی شکم منو فشار داد .....

خلاصه منو فرستادن سونوگرافی .... اونجا هم کلی شکم منو فشار دادن ... اونم برداشت گفت کیستم داره ..... ای بابا میخواستم خودمو بکشم ... گفت یه کیست کوچولو .... بعدشم من به سرعت رفتم خونه چون به شدت داشتم میترکیدم ..... تا صبح نخوابیدم از دل درد ... صبح رفتم باز آزمایش ... اونم خیلی لطف کرد و زد رگمو پاره کرد .. الان دستم به شدت کبوده ... بعدم جوابو اورژانسی گرفتیم رفتیم دکتر  .... دکتر گفت چیز خاصی نیست اما من یه پیشنهاد میدم ... بهتره برین یه ۲۴ ساعت بیمارستان بستریش کنین که تحت نظر باشه که اگه یه زمان آپاندیس بود سریع عمل بشه ....

نامه نوشت برای بیمارستان .... رفتم خونه لباسامو برداشتم رفتم بیمارستان .... رفتم بیمارستان افضلی پور ..... حالم از این بیمارستان به هم میخوره .. میخواستم برم ارجمند که نشد ... دکترم اونجا نبود فقط افضلی پور بود ... مجبوری رفتم اونجا .... اول بردنم اورژانس بستریم کردن .....

بعدم یه پسر جوونه اومد منو مکعاینه کرد منم که خجالتی کلی خجالت کشیدم ..... اخه انگار اینا نصف لباس منو میزدن کنار ... همه اینکارارو هم میتونستن از رو لباس انجام بدن اما نمیدونم چرا اینکارو نکردن .... اونم کلی شکم منو فشار داد ... کلی سر به سرم گذاشت .... فشار خونمو گرفت .... سنمو پرسید ... و .....

بعدم یه دکتر دیگه اومد اونم یه خرده شکممو فشار داد .... بعدم اومدن برام سرم وصل کردن .... و باز هم رگ پاره کردن و یه جا دیگه زدن خیلی اذیتم کردن نامردا ... بعدم یه خرده گذشت اومدن منو بردن توی بخش ... حالا به چه وضعی .... منو نشوندن روی ویلچر ... وای خدا ... هر چی گفتم من میتونم راه برم یارو گفت نه تو مریضی باید بشینی ... خودشم میخندید ... منو اذیت میکرد .... وای این چند دقیقه ای که روی ویلچر بودم واقعا قدر پاهامو دونستم ... واقعا فهمیدم چه نعمتی دارم ....

بعد من رفتم توی بخش ... یه اتاق خصوصی گرفتیم ... رفتیم توش و اومدن باز سرم رو جا دادن ... بعدم یه رزیدنت اومد شکم منو باز فشار داد و گفت اشتها داری گفتم نه ... بهم گفت تو بعضی علائم آپاندیس رو داری بعضیارو نداری ... مثلا بی اشتهاییت ماله آپاندیس اما علائم دیگه رو نداری ... بعدم رفت .... گفت هیچی غذایی نباید بخوری ... مایعاتم نباید بخوری .... اون سرم اولی تا شب تموم شد باز سرم رو عوض کردن ....

باز جراح اومد بالا سرم باز شکم منو فشار داد ... گفت احتمالش خیلی کمه که آپاندیس باشه .... ممکنه کیست باشه .... شب منو فرستاد یه بخش دیگه که مشاوره پزشکی بشم ... اونا سونوگرافی رو دیدن گفتن کیستش خیلی کوچیکه ماله اون نمیتونه باشه ... باز برگشتیم .... دکتر نیومد دیگه تا فرداش ....

به جای ۲۴ ساعت یه روز کامل موندم توی بیمارستان .... جمعه هم دکتر خیر سرش اصلا نیودم ... منم توی این مدت همش درد داشتم ... تازه دردم هم بیشتر شده بود ... ولی اینقدر خره مظلوم بودم که صدام در نمیومد ... مسکن هم بهم نمیزدن چون بعدش نمیتونستن تشخیص بدن .... نمیدونم چرا هرچی رزیدنت میومد بالا سرم همشون جوون بودن حالا دخترم نه همه پسر .... پسره اومد بهم گفت با دکتر تماس گرفتم ... گفتم بابا من درد دارم ... گفت من به دکتر گفتم اونم گفته که من فردا میام لاپروسکوپی تشخیصی میکنم ..... گفتم ای بابا یعنی عمل ... گفت آره .... رفت ...

دختره هم اومد جای برانول سرم رو عوض کنه ... چون جاش درد میکرد ..... زد دو جارو سوراخ کرد ... منم کلی اذیت شدم آخرشم نتونست بزنه ... گفت مایعات نخوردی پوست ضخیم شده ... نمیشه زد .... اخر شب یه خانومه اومد عوض کرد جاشو برام ..... زد به اون یکی دستم .....

فرداش دکتر اومد گفت امروز اتاق عمل در اختیارم نیست فردا عملش میکنم .... باز درد بود که من میکشیدم ..... بعدش دکتر داخلیم اومد گفت نه نیاز به لاپروسکوپی نیست .... خطش زد ... گفت احتمال آپاندیس این خیلی کمه .... اما باز توی بیمارستان باشه .....

فرداش دکتر اومد گفت بریم عمل ... انگار میخواست منو ببره ددر .... بهش گفتیم اون دکتر گفته نیازی نیست ... اون رفت ..... منم همین جور درد میکشیدم .... فقط خدا خدا میکردم زودتر صبح شه من مرخص شم ..... فرداش باز دکتر اومد یه خرده باز شکم منو فشار داد بعدشم نامه ترخیصمو نوشت .... هیچکارم برام نکردن ....

امروز ساعتای ۱ مرخص شدم ... بعدم با همون دل درد اومدم پشت کامپیوتر بیام نت ..... عصری هم وقت دارم برم پیش یه جراح دیگه که اون معاینم کنه ....

اما به کسی نگین هااا .... دلم برای پرستارام تنگ شده .... مهربون بودن .... همه میگفتن این چقدر مظلومه ....

بعدش اینا به من گفتن میری خونه مایعات گرم بخور من اومدم خونه نوشابه خوردم ....


خلاصه : ۲۴ ساعت توی بیمارستان شد ۴ روز ... نزدیک به ۹ تا دکتر اومدن این شکم بیچاره رو فشار دادن .... دیگه آخرش خودم میگفتم نمیخواد کسی بیاد شکم منو فشار بده ... دستام ۱۰ تا سوراخ داره در حال حاضر .... کبوده .... این همه هم کشیدم هنوز دل دردم .... با اینکه ۴ روز هیچی غذا نخوردم ... حتی آب نخوردم ولی اصلا احساس گشنگی نمیکردم .... برانول رو به هیچ عنوان نذارین بکنن پشت دستتون .... که از درد میمیرین .... منی که این همه طاقت میارم این دردو نتونستم تحمل کنم خیلی بد بود ....

اینم از جریان این ۴ روز بستری .....

وقتی مرخص شدم انگار از زندان آزاد شدم ..... منی که هر شب میرفتم بیرون ... ۳ شب توی یه اتاق بودم .... بیرونم نرفتم ... داشتم دق میکردم ...

میدونم حوصلت سر رفت ..... اما من مردم توی این ۴ روز ....

نصیحت نوشت : من این ۴ روز یه چی یاد گرفتم اونم اینکه قدر سلامتیمو بدونم .... جلو چشمم یه نفر مرد .... فهمیدم سلامتی نعمته بزرگیه که من قدرشو نمیدونستم .... به شماها هم نصیحت میکنم قدره سلامتی خودتونو بدونین ....

 


دیروز که من اومدم آپ کردم ... وای شبش .. از ساعتای ۵:۳۰ تا ۱۱ شب دائم داشت برف میبارید ... اونم کجا کرمان .... اونم کی ؟؟ .... توی آذر .... خیلی بی سابقه است ... برفشم خیلی خوب بود ... خیلی جالب بود ... و جالبتر اینکه ...

من با اون دل درد عصرش از حمام اومدم ... صاف رفتم کنار بخاری .... چون شلوارک پام بود .... پامو خیلی زیبا چسبوندم به بخاری .... سوخت .... من نباید سالم باشم دیگه ..... امروز صبح هم از خواب پا شدم اومدم حرف بزنم یه لحظه صدا اصلا از توی گلوم در نیومد .... الان صدام به شدت گرفته ..... اینم از این ... البته توجه داشته باشید که هنوز دل دردم .... دکترم رفتم گفت کنار آپاندیست چسبندگی داری .... دارو مصرف کن ..... اما اگه بعضی وقتا درد گرفت .... یه روز تعطیل که شد بیا من برات عمل میکنم ....

خلاصه اینکه سالمی به من نیومده .....

 

فعلا..........


یکشنبه 5 آذر 1385
نامه خدا به بنده هاش ...!!

 من پروردگار هستم و امروز به همه مشکلات تو رسیدگی می کنم.

به یاد داشته باش که من هیچ نیازی به تو ندارم.

چنانچه زندگی تو را در موقعیتی قرار داد که در توان تو نبود، پس هیچ کوششی برای حل آن نکن.

فقط آن را به من واگذار کن و در صندوق! نامه ای به خداوند بیانداز ...!!

گره همه آن مشکلات باز خواهد شد، البته در مجرای زمانی من ....

زمانی که آن را به صندوق انداختی با نگرانی و دلواپسی های خود بر آن تمرکز نکن.

در عوض، به همه چیز های خوبی که داری فکر کن. چیزهایی که موهبت های زندگی محسوب می شوند.

چنان که خود را در ترافیک سنگین خیابان یافتی که هیچ گونه راه فراری ندارد، ناامید نشو ....

بدان مردمی در این جهان زندگی می کنند که حتی داشتن اتومبیل شخصی و رانندگی کردن را در خواب هم نمی بینند.

چنان چه یک روز کاری را سپری کردی ، به کسی فکر کن که چند سال است بیکار است ....

چنانچه در روابط عاطفی خود دچار یاس و ناامیدی شدی ،

به کسی فکر کن که هیچگاه طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشیده است ....

اگر غصه می خوری که تعطیلات آخر هفته خراب شده است ،

به زنی فکر کن که برای سیر کردن شکم بچه هایش هفت روز هفته را روزی 12 ساعت در حال انجام کاری طاقت فرساست .

اگر اتوموبیلت در وسط جاده خراب شد و تو کیلومترها دور تر از شهر مانده ای

به شخصی فکر کن که معلول و ناتوان است و در آرزوی پیاده روی ....

چنانچه در آینده موی سپیدی بر سرت دیدی ،

به زنی فکر کن که مبتلا به سرطان است و در حال شیمی درمانی و آرزوی نگاه کردن در آینه و مرتب کردن موهایش را دارد .

اگر دچار ضرر و زیان شدی و با خود فکر کردی که این چه زندگی ای است

از خودت بپرس که هدف و مقصودت در این زندگی چیست ؟

شکر گذار باش زیرا افرادی در این کره خاکی زیسته اند که حتی فرصت دوباره ای نداشته اند

و خیلی زود چشم از این دنیا فروبسته اند ....

اگر خود را قربانی جهالتها، حقارت ها، تند خویی ها و سستی های دیگران یافتی به یاد داشته باش که :

                                     « ممکن بود تو خود یکی از آن ها باشی »


سلام ...

خیلی دیر آپ کردم میدونم .... ببخشید ....

شماها که میدونین من خیلی کم میتونم بیام نت پس لطفا ناراحت نشین ... تنبل هم نگین   من تنبل نیستم .... چرا کسی قبول نمیکنه ؟؟

این متن به نظر خوده من که خیلی خوب بود .... و خیلی آموزنده به شرطی که بهش عمل بشه ....

خیلی سخته ... اما به نظرم اگه بخوام میشه .... باید تلاش کنم

واقعا از زندگی چی میخوایم ؟؟ اصلا هدفمون چیه ؟؟

هدف خدا از آفریدن ما چی بود .... ما منظورم همه آدما نیست هااا ... خودم ... تو ...

مطمئنم که هدفه خوبیه .... پس من تلاش میکنم که خوب باشم تا بتونم به این هدف برسم .... 


۹ آذر ..... یعنی همین پنجشنبه تولد دوست صمیمیمه ..... شیرین ..... تولدشو تبریک بگین که من برم بهش تبریکاتونو بگم ....

۱۲ آذر هم تولد یه دوست دیگمه .....

۳ دی هم تولد گلمه  ....

۲۵ دی هم تولد مامانم و خالمه .....

۲۵ بهمن هم تولد بابامه .....

وای ...... ۳ ماه رو پشت سر هم ... مخصوصا توی آذر تولده     

یه چند روز دیگه هم یه خبر دیگه است ....   هرکی گفت چه خبره جایزه داره ...........

.......

راستی ... این متن بالا رو همین جوری نخونین هااااا ..... یه خرده روش فکر کنین ... بعد نظرتونو بگین ....

               

                                          فعلا ............


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدید کنندگان: 28473


Powered by BlogSky.com

برگ سبزیست تحفه درویش
my-beetle = سوسک طلایی !!
(دختر آریایی اسبق)

دیوانه بمانید٬اما مانند عاقلان رفتار کنید.
خطر متفاوت بودن را بپذیرید٬
اما بیاموزید که...
بدون جلب توجه متفاوت باشید.

                                      (پائولوکوئلیو)
شناسنامه کامل من...