دختر آریایی
دختر آریایی
آن چه بوده است ... همان است که خواهد بود و آنچه که شده است ... همان است که خواهد شد .... همین
اردیبهشت 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
گذشته ها گذشته...
موضوع بندی...
جمعه 21 مهر 1385
دلیلش کدومه ؟؟فرهنگ .... فقر .... خطا ....

کیه ؟ کیه ! اومدم ....

  ملیحه هستم ... آقا سیا هستن ؟

در چوبی رنگ و رو رفته با صدای جیر جیری از پاشنه باز شد.از ترس کمی عقب جهیدم.مردی سبزه و درشت هیکل از لای در سرک کشید.

ـ فرمایش ...؟

  سلام ...آقا سیا؟

مردک سر تا پایم را ورانداز کرد.دو پر چادر گلدار ننم رو که دقیقه ای پیش به دندان گرفته بودم با دست محکم گرفتم و گفتم :

 من ملیحه ام ....دختر حجت ... حجت خان شریفی ....آقام گفته بیام و واسش از اون دوا سفیدیا بگیرم.آقام خیلی درد داره ... آقام داره میمیره هی به خودش میپیچه.آقا تورو خدا به آقا سیا بگین دواشو بده ببرم .

ـ نمیشه دختر حجت خان شریفی ... چوب خط آقات خیلی بالا رفته.هرچی تا حالا دوا گرفته خورده یه آبم روش.اگه بنا بود مریضای ما همشون مفتی شفا بگیرن که باس در این حکیم خونه رو گل میگرفتیم ....

  یعنی چی آقا ... آقام گفته شما دواشو دارین ...

ـ خیل خوب بسه بچه ... اینقدر بلبل زبونی نکن .... آخه آقات نگفته دواش چی میشه.کی میده ... هان؟

  آهان ... آقام گفته تو برو به آقا سیا بگو دوا بده بعدش گره چادرت رو باز کن آقا سیا خودش میدونه چی به چیه ....

دو طرف چادرم رو رها کردم.زلف سیاه و پر کلاغیم رو دو طرف سر و گردنم گیس کرده بودم.لباسم رنگ و رو رفته بود

به خیال خودم فکر میکردم منظور آقام از این کار این بوده که آقا سیا ببینه لباس دختر آقا حجت چقدر وصله داره بلکه از خیر پول دوا بگذره ....

اما تا روم باز شد و پر چادرم کنار رفت ... مردک مثل کفتار گرسنه.برقی از چشای وا دریدش گذشت که دلم رو لرزوند.تا به خودم جنبیدم

دیدم مردک منو مثل بره قربونی به دخمش کشوند ... ۱۳ سال بیشتر نداشتم و بچه تر از اون بودم که حالیم بشه اون بهایی که آقام بابت پرداخت نرخ دوای صاب مردش یادم داد چراغ سبزی بود واسه آقا سیا که به اون راحتی دودمانم رو به باد بده .....

کمتر از نیم ساعت توی پستوی نمور و تاریک مردک دوا فروش نگذشته بود که از زور ترس و هولی که کرده بودم هی عق زدم.

وقتی از خونه آقا سیا بیرون زدم و پام به کوچه رسید با تموم وجود از خودم بدم اومد .حال غریبی داشتم.

انگاری تو عالم ارواح سیر میکردم....نه آدمارو میدیدم نه ماشینارو ....

از خم کوچمون که گذشتم و پام در خونمون رسید نم نم حالم بد شد .... دیگه با اون ملیحه سابق فرسنگ ها فاصله گرفتم ....


اینم از این ....

حالا این دلیلش چیه ... نمیخوام بحث سیاسی راه بندازم ....

فقط میخوام بدونم آیا این جور چیزا که میگن دلیلش فقره واقعا همینه یانه خیلی چیزای دیگه است ....

یه کتاب کامل از اینجور چیزا دارم...همشونم واقعیت دارن ..... اعصابم به هم میریزه وقتی اینارو میخونم ... خیلی ناراحت میشم اما نمیدونم چیکار باید بکنم ...

یه پدر چطور میتونه اینطوری باشه ...

من فکر میکنم اشکال از فرهنگم هست ....

خیلی سخته ....

اون اتفاقی که براش افتاده به کنار ....

اینش خیلی سخته که این دختر متوجه میشه پدرش اصلا دوستش نداره ....

برای پدرش اصلا ارزش نداره .... ارزشه اون کوفتی از دخترش براش بیشتره ....

بیشتر از این فرصت ندارم بنویسم .... اما .....

همین فعلا ....


راستی .....

شهادت اما علی رو به همه تسلیت میگم .....

ساده ساده گفتم ....


                   فعلا............


جمعه 14 مهر 1385
معذرت

         

              

سلام ... سلام ....

راستش من خجالت میکشم .... چیزی برای بحث و اینجور چیزا ندارم فقط خواستم آپ کنم ....

من مشکلم تازه حل شده (برق) امروز تازه بعد مدتها اومدم .... کلی کار دارم...

کارارو انجام بدم .... بعد میام آپ میکنم....

نذارین برین بگین این دختر تنبله و بی معرفته ... حق بدین ... نشده ...

به زودی آپ میکنم ....

دلم برای همه تنگ شده بود تو این مدتی نبودم ... میدونم هیچکس دلش برا من تنگ نشده بود اما من دلم تنگ شده بود ....

 

          فعلا.......


سه شنبه 4 مهر 1385
عشق نسبت به چند نفر ...!!

سلام به (.....) خودتون هر چی دوست دارین جای نقطه ها بذارین

راستش اوایل که این وبلاگو زدم ماههای اول فقط میومدم مطلبای مختلف میذاشتم اما حالا بیشتر خوشم اومده که بیام حرفامو توش بزنم

اون چیزایی رو که برام پیش میاد و برام سواله توش بگم .....آخه یه مدت که اینکارو کردم خیلی جوابای خوبی گرفتم....ترجیح میدم اینجوری ادامه بدم


یه چند وقتیه باز یه سوال برام پیش اومده....یه انسان چطور میتونه چند نفرو دوست داشته باشه...

مثلا یه نفرو خیلی دوست داره به قوله خودش عاشقشه....و اون طرفشم خیای دوسش داره اما حالا به هر دلیلی نمیتونن به هم برسن...

یعنی الان چند ساله نمیتونن به هم برسن

بعد با چند نفر حرف میزنه .... تلفنی .....حالا به هر منظوری ....

میگه خدا یکی عشق هم یکی .... اما باز یه جورایی به یه نفر دیگه ابراز علاقه میکنه .... نه مستقیم ..... اما یه رفتار خاصی داره ....

طرفش واقعا این برداشتو میکنه که دوسش داره .... هر چقدرم با خودش بگه نه این جور نیست اما باز یه رفتاری ببینه که شک میکنه ....

در حالی که میدونسته اون شخصی که این رفتارو داره ..... خودش گفته من یه نفرو دوست دارم اما به هم نرسیدیم اما بازم در ارتباطیم ....

خودش براش تعریف کرده .... خودش بعضی وقتا اما خیلی کم اگه طرفش ازش سوال پرسیده درباره اون شخص جواب داده و حرف زده ....

اما بازم یه جوری رفتار میکنه ..... زیاد دوست نداره درباره اش با اون طرف حرف بزنه .....

و میدونه طرفش با وجودی که جریانو میدونه و میدونه یه همچین چیزی بوده یا هست دوسش داره ....

و خودشم به طور اتفاقی به طرف رسونده که دوست دارم ....

الان اون شخصو میبینم واقعا سردرگمه ..... نمیدونه طرفش به چه عنوان دوسش داره ..... در حالی که بعضی رفتاراش یه خرده تابلو هست ....

نمیدونه اصلا این طرف یه همچین شخصی رو دوست داره .... یا اصلا یه همچین جریانی بوده اگه بوده الانم هست یا نه .....

من هم گیج شدم منم نمی تونم بفهمم واقعا چیه ....

اگر هست ...... اگر دوسش داره .... اگر واقعا عاشقشه ..... چرا دوباره تلاش نمی کنه تا بهش برسه ....

چرا وقتی با این شخص تنهاست دستشو میگیره ..... چرا این شخصو میبوسه ..... چرا رفتاراش جوریه که شخص مطمئن میشه دوسش داره .....

اما بعضی وقتا باز میوفته تو شک که به چه عنوان ....

من خودم از یه طرف میگم شاید اون طرفو خیلی دوست داشته الانم داره اما میبینه نمیتونه بهش برسه تلاش نمیکنه و دست برداشته

اما بازم دوسش داره اما نه مثل قبل .....

از طرف دیگه میگم شاید دوسش نداره اما این احتمالو خیلی کم میدم .....

اما یه چیزو مطمئنم .... از رفتاری که با این شخص داره میفهمم که این دوسش داره اما فکر میکنم که اون شخصو یه مانع میبینه .....

و یا شایدم صبر کرده تا بعد احساسشو ابراز کنه ....

اما طرف برام تعریف کرده که خوده این شخص یه بار بهش گفته که اگه آدم چیزی نمیگه دلیل بر نبودنش نیست ....

من خودم گیج شدم....میدونم دوسش داره اما نمیدونم به چه عنوان ....کاراش طوریه که .....در روز ۴ـ۵ بار تلفنی صحبت میکنن .....

اکثرا باید همدیگرو ببینن ....خود شخص دیدم اینو میخواد .....


به سبک شهرام مینویسم .....

عذر نوشت : از همه معذرت میخوام یه چند روزی نبودم برق خونه مشکل داشت ....

تشکر نوشت : از همه تشکر میکنم ..... از محسن که جدید اومده و خیلی حرفای خوبی زده و خیلی کمکم کرده

از کامیار که با و جود اینکه دستش درد میکنه بازم میاد و کلی تایپ میکنه

از بیحش که اونم حرفای خوبی میزنه

دل نوشت : دلم میخواد خیلی چیزارو بدونم .... همتونو دست دارم خیلی

تنیجه نوشت : به یه نتیجه رسیدم ... آدم میتونه قلبشو با عقلش هماهنگ کنه ....


یه درخواست هم دارم : می خوام در این مورد هم مثل پستای قبلی کمکم کنین و جواب بهم بدین .... این موضوع منو هم گیج کرده

 

    فعلا

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدید کنندگان: 28487


Powered by BlogSky.com

برگ سبزیست تحفه درویش
my-beetle = سوسک طلایی !!
(دختر آریایی اسبق)

دیوانه بمانید٬اما مانند عاقلان رفتار کنید.
خطر متفاوت بودن را بپذیرید٬
اما بیاموزید که...
بدون جلب توجه متفاوت باشید.

                                      (پائولوکوئلیو)
شناسنامه کامل من...