دختر آریایی
دختر آریایی
آن چه بوده است ... همان است که خواهد بود و آنچه که شده است ... همان است که خواهد شد .... همین
اردیبهشت 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
گذشته ها گذشته...
موضوع بندی...

افسونگری Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 15 شهریور 1385
دل و منطق !!

دل از منطق جداست .....

دل گرفتن به دانستن نیست ....

دل منطق سرش نمیشه ....

عقل حرف دل رو نمی فهمه ....

دل هم حرف عقل رو نمی فهمه ....

اینو هر همه شنیدم اما بازم نمیتون به نتیجه ای برسم....

نمی تونم بفهمم اونایی که توی زندگیشون منطقی هستن و همیشه خشکن....چظوری میتونن یه نفر رو هم عاشقانه دوست داشته باشن....

منظورم از خشک اینه که دیگه بیش از حد منطقیه و جدیه....

یا وانی که میگه من عاشق یه نفرم چطور میتونه موقع تصمیم گیری با منطق خالی تصمیم بگیره

یا ترکش کنه بگه من خیلی دوسش دارم اما عاقلانه تر بود ما اینکارو بکنیم....

جور در نمیاد ....

نمی تونم تجزیه تحلیلش کنم .....

نمیدونم اونایی که روشنفکرن و مثبت اندیش دلشون میگیره یا نه ؟؟

یه انسان منطقی با منطق عاشق میشه یا با احساس ؟؟؟ همیشه دیدم عشق با دل رابطه مستقیم داره نه با عقل

چطور الان دارم میبینم که همه با عقلشون عاشق میشن .....

پ.ن : اگه اینو کامل خوندی ...... هر چی که به ذهنت میرسه رو بگو...میخوام ببینم تو چی میگی....

من گیج شدم

 


پنجشنبه 9 شهریور 1385
اعصابم خرده...

سلام   نگین جون اومد خب یه خرده خودمو تحویل بگیرم دیگه   

اول بذارین مطلبی رو که میخوام بذارم....بذارم....بعد میگم چرا اعصابم خرده......بعدشم تهدید کردم کسی اذیتم نکنه

 

تو زندگی آدما خیلی چیزا هست و خیلی چیزا نیست.....

آدما هم معمولا برای اون چیزی که نیست دعا میکنن که باشه

بعضی ها فکر میکنن که ستاره دنباله دار آرزوشونو برآورده میکنه

بعضی ها هم معتقدن که بچه های معصوم دعاشون زود اجابت میشه....

تو به کدومش اعتقاد داری ؟؟

وقتی به یه چیزی خیلی احتیاج داشته باشی....با تمامه وجودت بخوای اونو بدست بیاری چکار میکنی ؟؟

چطوری سعی میکنی اونو از خدا بخوای‌ ؟؟

دقت کردی....هر کسی که یه چیزیو میخواد با واسطه همیشه اونو به گوش خدا میرسونه ...

به نظرت بهتر نیست که بدون واسطه با خدا حرف بزنیم .... مستقیم ....

با خدا حرف زدن یه مزه دیگه داره ....

کاش ما یه جای مشخص برای خدا قرار بدیم .... مثل دل ......

اونجارو بذاریم برای خدا ... جایی که هرکسی بهش سرک نمیکشه .... بدون مزاحم ....

سر درشم بزنیم ورود افراد متفرقه ممنوع ==> البته منظور من این نیست دیگه هیچکسو دوست نداشته باشیم .... جایی که خدا باشه جای هر کسی نیست جای آدمایه لایقه .....

این حرفا این موقع صبح تو ذهنم بود........گفتم بذار بیام توی وبلاگ بگم .....به جای اینکه بیکار توی نت بچرخم....

یه چیزم بگم....با اون دوستای گلی که سر پست قبلی داشتم بحث میکردم (بیحس و کامیار عزیز) می خوام بحث سر اون پست کامل تموم بشه بعد بیایم سراغ بحث سر این پست....چون کامیار گفته بود احساس میکنم به نتیجه نمیرسیم....و ما هدفمون نتیجه است....باز شدن افکار.....خلاصه من خیلی دوست دارم سر این پستایی که میذاریم بحث کنیم تازشم اگه زورمون به سر هم نرسید دعوا کنیم

حرفای معمولی (کلیشه ای)اما خب خوبه بذار بگم این مدت چیکار کردم :: من نمیفهمم .....نه.... نمی فهمم  چرا من خواب نمیرم.... به چه دلیل؟

ساعت ۱ دیشب خوابیدم....مگه خواب میرم.....ساعت ۵ دیگه کلافه شدم.....ساعتای ۵:۱۵ بعد از یه کشتی مفصل که با تختم گرفتم پاشدم خودمو کوبوندم تو دیوار  یه چند تا فحشم نصار (نسار) خودم کردم اومدم پشت کامپیوتر .....

رفتم چند تا وبلاگ چرخیدم نظر دادم ...خودمو سرگرم کردم دیدم نه بازم خوابم نمی آد.....گفتم بیام آپ کنم...لااقل کار مفیدی انجام بدم

اومدم حلالیت بطلبم .... دارم میمیرم ....میدونم ناراحت شدی !!!! شدی یا نشدی ؟؟                                                                                               

الان چند شبه خواب ندارم ... تو اوج خوابم هاااااا اما تا میام بخوابم خواب نمیرم....خواب هم با من بازیش گرفته ....

ماشالا همه با من شوخی دارن....نکه خودم زیاد جدی نیستم خوابم هم همینجوره

سه شنبه شبم برای سومین بار از اول تابستون رفتم زیر سرم باز  حالا من میگم دارم میمیرم میگین نه.....

بسکه فشار خونم پائینه .... فکرای تو سرمم زیاده همینا یه دفه منو کله پا میکنه

خلاصه اینکه خوبی بدی از من دیدین حلالم کنین که رفتنی باید بره ......  ... عجب مصیبت نامه ای شد هااااا.....

امشبم خیلی زحمت کشیدم .... خیلی خسته نباشم .... رفتم بعد از چند وقت بدمینتون رو بازی کردم ..... حالا دارم بازی میکنم ملت میان مثل بیل ار وسط زمین رد میشن ..... اخه من چی بگم .... .....به روی خودشونم نمی آرن هااااا.....بابا من به کی بگم سابقه دارم....آره اگه هیچی بدمینتون حالیم نبود اون حرفی بود قابل قبول اما میدونین که من حرفه ایم .....ضربه دستم زیاده .... چند وقت پیشا داشتم بازی میکردم ....پریدم تو هوا که توپ رو تو هوا اسمش (به خودت فشار نیار)کنم یه دفعه راکت رو محکم زدم تو شونه یه پسره .....ضعف کرد بیچاره ...یه بارم راکت رو زدم تو سر یه نفر....شانس آوردم سرش نشکست....حالا من اینجوریم اینا همش میومدن از تو زمین رد میشدن...اینم از بازی کردن ما....

میخوام از حالا به بعد یه پستی رو بذارم که جای بحث داشته باشه....بعدشم از خودم و کارای روزانه ام میگم .... اینجوری با یه تیر دو نشون میزنم....هم بحث میکنیم هم من یه خرده خودمو راحت میکنم....حالا شایدم اینکارو نکردم...تا ببینم چی جواب میده....

 

فعلا.......

 

 


جمعه 3 شهریور 1385
شهامت زیستن..

برای زیستن شهامت لازم است ......

یک دانه نترکیده همان ویژگی رو داره که یه جوانه یه هنگام شکستن پوسته اش دارد ....

تنها اونی که پوسته خودشو میشکنه میتونه خودشو به درون ماجرای زندگی پرت کنه .....

این ماجرا جسارته زیادی رو می طلبه ....

انسان همیشه نمیتونه با تجربه های دیگران زندگی کنه ....

جسارتشو داری که خودت بری دنبال تجربه ؟؟جراتشو داری که پوسته خودتو بشکنی....

 

 

پی نوشت :آرزو دارم از انجام دادن کاری که هیچکس تا حالا اونو انجام نداده نترسم

هر بار که با تو هستم ساعتهای زیادی با هم صحبت میکنیم اگه ما میخواهیم این زمان رو با هم بگذرونیم

مهم اینه که هیچ چیزو پنهان نکنیم و گلبرگهایی گشوده باشیم ..... این رسم دوستیه... . ==>تو منظور شخص خاصی نیست

دوست دارم واقعا از هیچی نترسم....دارم تمرین میکنم....به قول یکی از دوستان اراده همه کار میکنه

منم الان اراده کردم.....نترسم.....خودمو پرت کنم درون ماجرای زندگی پوسته خودم رو هم بشکنم جوری که هیچ اثری ازش نمونه

عمق زندگی خیلی بهتره....مطمئنم اما هنوز اونقدر شجاع نشدم که برم توی عمق زندگی....دارم سعی میکنم

الان با خودتون فکر میکنیم میخوام از حالا عابد و ذاهد بشم...نه از این خبرا نیست....همون نگین قبلیم....

فقط اینکه میخوام سعی کنم زندگی رو درک کنم....تا بتونم ازش لذت ببرم...

می خوام فکر کنم فقط همین لحظه وجود داره و من باید ازش نهایت استفادرو بکنم...موافقی؟

 

خب اون دوستایی که با هم بحث میکردیم توی پست قبلی امیدوارم برای این پست هم حرف برای گفتن خیلی داشته باشن....

 

تازگیا خیلی حرفا برای گفتن دارم توی هر پست یه پی نوشت میذارم حرفامو میزنم نمیدونم این حرفا این چند وقته کجا بودن 

 

فعلا.....................


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدید کنندگان: 28476


Powered by BlogSky.com

برگ سبزیست تحفه درویش
my-beetle = سوسک طلایی !!
(دختر آریایی اسبق)

دیوانه بمانید٬اما مانند عاقلان رفتار کنید.
خطر متفاوت بودن را بپذیرید٬
اما بیاموزید که...
بدون جلب توجه متفاوت باشید.

                                      (پائولوکوئلیو)
شناسنامه کامل من...